تبليغاتX
باران

زمانه ی ما زمان بی زمانی هاست . زمانه ی ما مرگ عاطفه هاست. زمانه ی ما عصر غریبانه سوختن است . دنیای ما خاکستریست .عصر سکوتست و نگاه ! دنیای ما صورت میطلبد و سیرت را ندید میگیرد و شاید هم سیرت خوب را محکوم میکنند به نبود. دلم سخت تنگ است ... برای قصه های مادرجون ... که وقتی از تو برایم میگفت اشک در چشمانش حلقه میزد و هر جمعه چه عاشقانه حیات کوچکشان را آب و جارو میکردو به چه امیدی میگفت شاید این جمعه بیاید شاید... و حال سالهای سال است که خاک سردی او را در آغوش گرفته و با آرزوی دیدنت سر بر زمین نهاده است . حال این ما هستیم که از پس آن سالها جا مانده ایم و چه سخت یتیم ندیدنت مانده ایم . آقای من زمانه بر دوستدارانت چه تنگ آمده و جانشان بر لب . . . مهدی جان ما هم غریبیم ما هم بی تابیم ما هم ... چه بگویم که خاک بر دهانم .. میبینی اما دم نمیزنی ... اشک میریزی و در حقمان دعا میکنی .. آخر تو از تبار زهرایی ... علوی سرشتی ... آقای من ، مولا ... ما را گرچه سرا پا خطاییم دعا کن ...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 21:38  توسط   | 

                                

                                          شا ل سبز .....

این روزها وقتی به خیابانها می رویم مردم حال عجیبی دارند هر کس مشغول تبلیغ کاندیدای خود می باشد و گاهی هم به تبلیغ کردن اکتفا نمی کنند و دست به یقه می شوند!!!  شبها هم که در تلویزیون شاهد بر ملا شدن دزدی ها و کلاه برداری هائ کلان هستیم که هر کس برای اثبات اهداف خود به تخطئه دیگری روی آورده و در پی این مناظرات یکدیگر را به مردم می شناسانند! وهرشب ازفریبی نوپرده برمی دارند! اما بااین حال طرفداران هر کاندیدا  دست از پشتیبانی خود بر نمی دارند و به هیچ قیمتی کوتاه نمی آیند !فیلم های تبلیغاتی این علیه دیگری و سخنرانی آن ضد دیگری ! اگر هم کسی جلو دار آنها نبود

شاید در پیامبری ادعائی می کردند !؟ نقاط ضعف خود را می پوشانند و سعی در هر چه بهتر جلوه دادن خود می کنند . گر چه ما و تمام مردم این را می دانیم و به این جمله ایمان  راسخ داریم که هیچ یک از آنان معصوم نیستند و هر کس به همان میزان که نقطه قوتی دارد نقاط ضعفی را هم داراست ! اما آنچه بیشتر از همه عجیب است شورو شوق وصف ناپذیر مردم است .

طرفداران هر کاندیدا آنقدر یکدست ویکپارچه شده اند که یقین دارم حادثه ای جدید و بی نظیر از یکپارچگی در طول تاریخ بعد از انقلاب است! مناظری  که در سطح شهرتوجه ماراجلب می کند...

شبها تا نیمه صدای بوق ماشین هاسربه فلک می کشد ولحظه ای هم این سروصداها فرو  نمی نشیند! شال سبز. .. بادکنک سبز... پیراهن ها ی سبزو... درگوشه ای نظر را جلب می کند ودرگوشه ای دیگرهم پرچمهای کوچک وبزرگ کشورمان به اهتزازدرمی آ ید ودرگوشه ای هم ...!اما...

شما رابه خدا قسم خودتان قاضی این محکمه شویدو نتیجه را به خودتان وا می گذارم"

کاندیدایی وجود دارد که علم او  در اداره ی ایران که چه بگویم در اداره ی جهان همتایی ندارد. علم او زمینی نیست! بسیار مردمی است! آن قدرکه برای تک تک طرفدارانش از پدری مهربان تر است!

اگر می گوید صلاح ما را میخواهد این را در عمل هم اثبات می کند واثبات این مدعا اشک های پاک چشم او و دعای خیرش برای ماست! او هم سید است ! اما گاهی به دلهامان رجوع کنیم و ببینیم آیا زمانی بوده که به عشق سید فاطمه شال سبز بر گردن بیندازیم!؟ سید فاطمه " فاطمی سرشت است ! سید فاطمه " حسینی منش است ! کدامیک از ما برای تبلیغ این سید بزرگوار به خیابان می رویم وبا سر بلندی و افتخار می گوییم که به سید ما رای بدهید؟! کدامیک از ما شبانه روزبرای معرفی خوبی های سیدمان به دیگران عرق ریخته ایم که ای مردم سید ما چنین است و چنان؟!

چند بار برای آمدنش دعا کردیم؟! اصلا آیا در طی روز یادی از او می کنیم؟! از کسیکه  روزها"

هفته ها"ماه ها"وسالهاست که در انتظارظهورش است؟! او که نمی تواند در فیلم های انتخاباتی حضور یابد و برای معرفی خویش سخنرانی کند ؟!  ما برای او چه می کنیم؟!  سید ما اگر بیایدجهانی را گلستان می کند!  سید ما اگر بیاید نیازی به اعداد و ارقام بانک جهانی ندارد! سید ما اگر بیاید.... دیگر چه بگوییم؟! فقط.....

                                                                      خدا کند که بیاید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:36  توسط   | 

 

                                                            (صدای بوق)

 دو وسه روزی است که صدای بوق ماشین ها که برای انتخابات تبلیغ میکنند آرامش را از ما گرفته است.

 تبلیغات زیاداست. یکی می رودوددیگری می آید. بگذاروقایع گذشته راهنمای تودرآینده باشد که امور همیشه

 به هم شبیهند. بیا مبلغ کسی باشیم که جهانی را تغییر میدهد. نه تنها جهان را بلکه دلها را.

ظهور یک تحول بزرگ الهی  است. چه کسانی از این تحول استقبال خواهند کرد؟

ما آنقدر فراموشکاریم که یادمان می رود امام زمان همان امامی است که ما را از یاد نمی برد او از ما دفاع

 می کند او بلاها را از ما دور می سازد. چرا ما مدافع حریم او و بلاگردان او نباشیم؟

          بار الها ما را ببخش که با چنان امام مهربانی اینگونه رفتار می کنیم.

                                                    بارالها  ازاینکه امام زمان خود را فراموش می کنیم ما را ببخش.

 ای چشمه نور انشعاباتت کو

                                              ای خانه ات آباد خراباتت کو

         در شهر نشانه ای ز تبلیغ تو نیست

                                                                 ای عشق ستاد انتخاباتت کو

 

                                            (  در ظهورت شتاب کن مهدی جان)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 23:54  توسط   | 

ای شرقی ترین طلوع :

 

جاده های نگه ما به تو ختم می شوند و دریاهای گسترده ی سرزمین در ساحل تو پهلو می گیرند" خواب های ما" رویا های ما " رویاهای ما سرشار از عطری هستند که از ساحل تو می وزند. گل های محمدی با اشاره انگشت تو می شکفند و شباهنگام به خواب می روند. نگاهمان را سر چهارراه فصول آویخته ایم وچشم بر جاده های روبه رو دوخته ایم و طلوع تو را می طلبیم.

                                             اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:20  توسط   | 

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

ساعت 1/12 نیمه شب است از مجلس عزاداری تو مادر مهربان آمده ام .خواب از چشمانم رفته. انگار رختخوابم را نمی توانم تحمل کنم.بی قرار هستم. گویی اشکهای فرزندانت و داغ سوز دل آنها را در نزدیکی خودم حس می کنم به اتاق فرزنزانم می روم و آنها را می نگرم و بدون اختیار اشک از چشمانم سرازیر می شود.

احساس غریبی دارم.مرد خیبر چگونه این داغ را تحمل کرد؟چگونه توانستند تنها مبلغ ولایت را اینگونه ظالمانه و بی رحمانه خاموش کنند؟؟کور بودند و احمق زیرا نمی دانستند صدای مظلومیت او و علی تا به امروز از صفحه روزگار حذف نشده و نخواهد شد وهر روز پررنگتر وپررنگتر می شود. نمی دانستند که ما نه تنها دسته عزاداری برای حسین فاطمه به پا می کنیم بلکه دسته عزاداری برای مادر حسین (ع) را نیز به  پا می کنیم و به گوش همه می رسانیم که مادر حسین (ع) را همچون پسرش شهید کردند.

ما زنان شیعه فردا داغ شهادت مادرمان را به گوش مردم جهان می رسانیم ومی گوییم ما ادامه دهنده ی راه فاطمه (س) هستیم.

 

 

 

                              ( اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وال محمد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 2:15  توسط   | 

 

                           "بنام وجودی که وجودم ز وجود ش پر وجودش بوجود آمد"

                                           آر ی خدا در همین نزدیکی است...

                        او ساکت بود اما صدای نفس هایش این سکوت را می شکست ، صدای نفس هایی که در هم می تنید و از روزنه ی پایین آن در کهنه و قدیمی خود را بیرون می کشید.

آن در چوبی که همیشه تکیه گاه کمر خمیده ی او بود. دری که شاید قدمت آن برابر با بهارهای عمر آن پیر مرد بود. وقتی در را باز می کردی بوی چوبهای غم خورده ی درختانی که روزگاری در کنار هم بودند را با تمام وجود استشمام می کردی.

هنگامیکه از چهارچوب ترک برداشته ی در، پا در آن اتاقک محقر و تاریک می گذاشتم گویی دنیای دیگری بود.

 پدر بزرگ با چشمانی که حسرت روزگاران در آن موج می زد به من نگاهی می انداخت وسلام گرم او وجود یخ زده ی مرا ذوب می کرد. با دستان پینه بسته اش دستی بر پیشانی گره خورده ی خود می کشید.

وقتی به او نگاه می کردم موهای سفیدش برایم حرفها داشت ، موهایی که به قول خودش آنها را در آسیاب سفید نکرده بود. موهای سفیدی که سیاهی روزگار بود. کمرش زیر بار زندگی خم شده بود و غم تنها بودن را می توانستم از چین و چروکهای صورتش احساس کنم.

او شصت  سال در زندگیش تنها بود و من برای اینکه او را از تنهایی بیرون آورم گه گاهی به او سر می زدم و او را پدر بزرگ صدا می زدم  چون اتاقک او با خانه ی ما چند قدمی بیشتر فاصله نداشت.   

 با چشمان نافذ و پر از مهرش به من نگاهی انداخت تفسیر کردن  نگاهش برایم کارآسانی نبود اما بدون آن که  من چیزی بگویم با لبخندی تلخ که بر روی لبهای خشکیده اش خود نمایی کرد به من گفت : شصت سال به ظاهر تنها بودم اما در طول تمام این سال ها کسی را داشتم که همیشه با من بود "کسی که همدمم بود"مونس شبهای سردم بود.آن هنگام که از فرط خستگی پاهایم توان تحمل وزن ناچیزم را نداشتند تکیه گاهم بود. با چشمانی که از تعجب گرد شده بود به او نگاه می کردم ، .باورش برایم سخت بود او که یک عمر را در این اتاقک تاریک زیرپله ای که تنها دارو ندارش کنده های بی زبان درختان بودند و روزگار خود را از تبر زدن به آنها می گذراند چه کسی را برای تنها نبودن خود داشته است؟

 لحظه ای نگاهم به گوشه ی اتاقک خیره ماند. جا نماز او در گوشه ای از اتاق بر روی تکه روزنامه ای پهن بود گویی همه ی آرزوهایم ,افکارم و همه چیزم در آن جا نماز خلاصه شد جا نمازی که در آن پر از گلهای ریزو درشتی بود که زیبایی همه ی آن ها مرا متوجه یک چیز می کرد :"صمد"؟ و او با چشمانی که از روی تحسین برق می زد به من نگاه کرد وبی نیازی خود را از صمد بودن خدا به من فهماند وآن لحظه بود که خدا را نزدیکتراز رگ گردن به خود حس کردم و در نهایت سکوت فریاد زدم :

                                            آر ی خدا در همین نزدیکی است...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:34  توسط   | 

  بر روی زمین و آسما نها و کرات               

     در بین منا جات و تمام کلمات

زیبا تر از این دعا ند یده است کسی

    بر خاتم انبیا و آلش صلوات

حلول ماه شادی آل الله (ع) مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:10  توسط   | 

چهل روز گذشت و غم داغ تو همچنان سوزان و آتشگر دلهاست.منتقم خون تو در عزایت گریان.ای کاش بیاید و مرهم دل ما بشود.

ای که به اشک برای حسینت فرجیست                    از تو بجزفرج منتقش حاجتی نیست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:4  توسط   | 

                                                                                             

      ناگهان همه جا تاریک شد و خورشید گرفت انگار دلم هم همراه خورشید گرفت

دیگر حوصله کاری را نداشتم و دست از کار کشیدم و لحظه ای به فکر فرو رفتم به فکر مولایمان، اگر پنهان شدن خورشید اینقدر دلگیر است و کوتاه، اما گرفتگی دل مولایمان بسیار دلگیرتر است و بسیار طولانی تر دلی که برای غصه های ما غصه دار می شود و برای ما دعا می کند دلی که مدام منتظر امر خداوند است تا ظهور کند و انتقام خونهای به نا حق ریخته شده را بگیرد آن هم چه خونهایی علی اصغر ،عباس  جدش حسین و…    برای کسوف طبیعت نماز آیات واجب کردند اما  برای دلگرفتگی دل حضرت چه؟ برای آن نمازی نیست مگر دعای ما برای تعجیل در امر فرج ایشان دعایی از اعماق وجودمان که بیانگر نیاز ما به ایشان است آن هم در چه زمانه و عصری، در عصری که همه چیز بوی دو رنگی و خیانت و نفاق می دهد در عصری که دینداری

چون شعله ای از آتش است بر کف دست پس خداوندا تو خود به برکت وجود مولایمان کمکمان کن که  

در این آخرالزمان دین خود و فرزاندمان را روز به روز مستحکم تر، به مولایمان نزدیک تر ، و اعمال و  رفتارمان مرضی وجود آن نازنین گل نرگس باشد انشا الله.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 7:54  توسط   | 

              بیا ای صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و روضه:

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه ای آب به انسان نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است ،غم عشق به پایان نرسیده است.

 دلم چشم به راه است، دلم در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه، خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بی دل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟

نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت، به فدای نخ آن شال سیاهت،

به فدای آن رخت ای ماه بیا، بیا صاحب این بیرق و این پرچم . گریه کن ، گریه کن ، آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را، و اگر طاقتتان است کنون من نفسی روضه زمقتل بنویسم،و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است،به گستردگی ساحل نیل است،و این بحرطویل است و ببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضه مکشوف لهوف است،عطش بر لب عطشان لغات است وصدای تپش سطر به سطرش همگی موج زن آب فرات است،و ارباب همه سینه زنا ن کشتی آرام نجات است،ولی  حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی،الف قامت او دال و همه هستی او  در کف گودال وسپس آه که "(الشمر....)خدایا چه بگویم (که شکستند سبو را و بریدند.....)دلت تاب ندارد به خدا با خبرم،می گذرم از تپش روضه که خود غرق عذایی، تو خودت کرب بلایی،قسمت میدهم آقا به همین روضه که در مجلس ما بیایی،تو کجایی.....تو کجایی......

 

                                                                                          

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:31  توسط   |